تبليغاتX
شاپرک لحظه ها



 

قصۀ عشق(1)

در زمانهای گذشته وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود .

فضیلتها و تباهیها دور هم جمع شده بودند!

زکاوت گفت:بیایید بازی کنیم،مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد:آره قبوله،من چشم می زارم.

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی همه قبول کردند !

دیوانگی چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد:یک ...دو...سه...همه

به دنبال جایی بودند تا قایم شوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها

مخفی شد.

اصالت به میان ابرها رفت وهوس به مرکز زمین به راه افتاد!

دروغ گفت که به اعماق کویر خواهد رفت اما به اعماق دریا رفت طعم داخل

یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم داخل یک چاه عمیق رفت آرام ،آرام همه قایم شده بودندو...

دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه...هفتادو چهار...اما هنوز عشق

معطل بود و

نمی دانست کجا برود.

تعجبی هم نداره قایم کردن عشق خیلی سخته.

دیوانگی داشت به عدد صد نزدیک می شد که عشق وسط یه

دسته گل رز آرام نشست دیوانگی فریاد زد دارم میام .

همان اول کار تنبلی را دید.چون تنبلی اصلا تلاش نکرده

بود تا قایم شود.

بعد هم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما

از عشق خبری نبود،دیوانگی دیگر خسته شده بود.

که حسادت حسودیش شد وآرام در گوش او گفت:عشق در آن

سوی گل رز مخفی شده.

دیوانگی با هیجان یک شاخه از درخت کند و آن را با قدرت تمام

داخل گل رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه های گل بیرون آمد دست هایش را جلوی صورتش

گرفته بود.

از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخه های درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چه کار کنم چگونه می توانم جبران کنم.

عشق جواب داد مهم نیست دوست من، تو دیگه نمی تونی

کاری بکنی فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش

همه جا همراه من باش تا راه را گم نکنم.

از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام

       آدم های عاشق سرک می کشند.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 7:31 توسط فرهاد |



کاش می شد با شقایق حرف زد

کاس می شد آسمان را لمس کرد

کاش می شد مثل یک غنچه شکفت

کاش می شد زندگی را گرم کرد

کاش می شد تا بباری مثل ابر

کاش می شد سبز باشی چون درخت

کاش می شد واژه شعر شد

کاش می شد از قفس آزاد شد

کاش می شد عشق را تقسیم کرد

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

کاش می شد شعر عشقی را سرود

کاش می شد از لب دل گل ربود.

دلم خيلي تنگ است بيا پيشم تا دلتنگ نباشم

دوش در حلقۀ ما قصۀ گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسلۀ موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

عالم از شور و شرعشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزۀ جادوی تو بود

من سر گشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که

                        که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:52 توسط فرهاد |



\من تموم قصه هام قصۀ توست

\اگه غمگین اون از غصۀ توست

\یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها دویدی

\بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ و ندیدی

\دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبینند

\اونا با دندون تیز به کمینت نشینند

\الهی من فدای تو چه کار کنم برای تو

\اگه تواین بیابونها خاری بره به پای تو

\یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی

\پر زدی تو آسمون رفتی اون دورها نشستی

\دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغها

\غروبا که تاریک نریزن سرت کلاغ ها

\نخوره سنگی به بالت

\پرت نشه فکرو خیالت

\من تموم قصه هام قصۀ توست

\اگه غمگین اون از غصۀ توست

\یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

\سیل و بارون و تگرگ می اومد از آسمون

\بردمت تو گلخونه که نریزرو سرت

\که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

\نشکنه زیر تگرگ نریزه از توی برگ

\من تموم قصه هام قصۀ توست

\یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

\اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی

\آره پروانه شدم تا پراه سوخته شه

\تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه

\که بسوزه پروبالم

\که راحت شه فکرو خیالم

\دارم از تو می نویسم

\تو که غم داره نگات

\اگه دوست داشتی

\بگو تا بازبگم برات

\اینقدر می گم تا خسته شم

\با عشق تو شکسته شم .

                   

             

\\\\\\\\\\

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:39 توسط فرهاد |



 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:43 توسط فرهاد |



 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:55 توسط فرهاد |



«گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش »

در سفر عشق  کوهی است           بنام             محبت

در این کوه دره ای است                  بنام              صفا

در میان این دره رودی است             بنام              وفا

پایان این رود باتلاقی است              بنام              وداع

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:45 توسط فرهاد |



تنهای من سلام

تقدیم به او که حتی دوریش حس زندگی می بخشد،کسی که

تپشهای قلبش فاصله ها رادر هم می نورد و اوج زندگی را

قلم می زند.

کسی که کلامش اهورائی است وسکوت تلخش از مهری

شگرف خبر می دهد نگاهش به فروغ خداوندی شبیه است و

نجابتش از خورشید سر چشمه می گیرد.

باز از تو می نویسم ،توئی که چراغ زندگی را روشن

نمودی ودر قعر نا امیدی اوج صفا را معنی کردی.

من از تو می گویم:

از نیلوفر وحشی،یاس کبود،اطلسیهای سفید، از تو

غریب آشنا،از سینه ای چاک،عشقی آتشین و پاک.

نگو که با یاس های صورتی نسبتی نداری،با اقاقیها همسایه نبودی

و با آوای نم باران بر کویر حسرت دلم نباریدی وبادم مسیحائی

بر کالبد بی روحم ندمیدی.

ای مقدس ای دریائی،آبی بیکران وفا،در قله،ای مغرور سر فراز...

من زیباترین کلماتم را در گلدانی کاشته ام ،هر شب با احساسم آبیاری می کنم

ومنتظرم تو برگردی تا با هزار و یک عشق تقدیمت کنم،پاک و بی ریا،

ساده ولی زیبا

پس بیادم باش وفراموشم مکن ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 2:45 توسط فرهاد |



آی کیو فور یوبه نام حقآی کیو فور یو

نور نقره فام ماه از ورای شاخ و برگ درختان کهنسال بر سطح

آب منعکس شده وبه همراه موجی که نسیم شبانگاه در آب به

وجود می آورد تصویر ماه با پیچ و تابی فریبنده به رقص

در آمده بود.دراین هنگام در حالی که من وتو در عالم بچگی

در کنار یکدیگر قرار گرفته بودیم من به تنها کسی که فکر میکردم

تو بودی...

با آن صورت کودکانه ی خود مدت ها به چشمان کهربای تو می نگریستم

اما تو ...

اما تو دریغ از یک نگاه ...

من در کوشش بودم تا دستان سردم را در میان دستان تو جای دهم

اما تو ...

اما تو دریغ از یکبار فشردن دستانم ...

                   هرکه مرا صدا کند!

    ای که نسیم رحمتت       درد مرا دوا کند

      آینه ی دل مرا                 عکس تو پرجلا کند

         عشق سرشته با گلم     یادتو زنده در دلم

            وه که گمان کنم تویی      هرکه مرا  صدا کند

               مهر تو ماه من شود      خلق سپاه من شود

                  بر همه مردمان مرا         عشق تو پادشا کند

                     شاه تویی گدا نیی         از چه اسیر دانه یی؟

                        گو که زمانه سنگ را        بر سرت آسیا کند

                            عاشق او اگر شوی         بلبل نغمه گر شوی

                                یک گل باغ دل تورا          مرغ سخن سرا کند.

 

 

                                                 آی کیو فور یوآی کیو فور یوآی کیو فور یوآی کیو فور یوآی کیو فور یوآی کیو فور یوآی کیو فور یو

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1:24 توسط فرهاد |




انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس